وقتی در تلخترین مسیر سرد بودن بی هویت و بی مقصود با زخمی بر پای و دل سوی عدم میروی .وقتی تا آخرین قطره بر گور آرزوهای رفته سخت گریسته ای .وقتی همه مرشدان و راهبانان عالم امید نجات بشری را ز دست می دهندُ وقتی نه قانون صلیب و نه هیچ ارتباطی دست از تلاش به ریشه زدنم را بر نمیدارد.تنها دلیل بی اعتمادی به مرگ انتظار دخترک معصوم بیگناه است کاش اشک یارای گفتنم بود بهر آن خاموشان مغرور.وقتی خدارا بی تقصیر این وحشت جانسوز میگماری۰کاش لحظه ای فراغ می یافتم از تو یا سوز بی درد سرما مهلتم میداد.شناسایی راز گل سرخ آتش بی دین و امیدم زد.
تلاش برای زیستنی دوباره ، امید به لبخندی در پس یک کوچه،مغرور از آنچه به نام مهر بر جای مانده و اشک آخرین یادگاری که از تو بر جای مانده.
اینجا قصه ،قصه دورنگی ست و تزویر،اینجا دنیای درد دوقطبیست،اینجا اسارت در حلقه بازگشت سوی اوست،و من ،باز تنهاتر از دیروز دست در آغوش باد خواهم داد و به عدم خواهم رفت ،آنجا که نیست زمانی و مکانی و هیچ تضاد.
با من بیا در مسیر بی برگی همسفر آن نقطه خاموشی باش . . .
با سلام
اینجا کلبه تنهایی مردی تنهاست ،کلبه کوچک خواهش،نیاز و صداقت.وقتی سیلان حقیقت را در کوچه کوچه شهر وجودت به نظاره می نشینی از عشق خواهی نوشت ،ار دردهای آشکار و پنهانت و ایمان که در انتظارت ایستاده......
گلچین های باغ کویری ام،سبدسبد اقاقی و یاس، ره آورد لوت زیبا.
شب های کویر تنها زلف پیچکی است بر عروس دلفریب دشت.ذره ذره بیابانش دفتر شعریست از ایمان و صداقت،از تاریخ ،از وحشت عریانی،از شرم و سرافکندگی ،کویر آخرین مهلت بیداری ست و فصل فصل عاشقی .آنجا دریا دریا دوست داشتن در وجبی از خاک دارد. دریا دریا بندگی و ظلم و حقیقت، به کویرمان رجوع کنیم و غرق در اسرار شویم.و خدایی که در این نزدیکی ست.... .
سلام
سلامم را تو پاسخ گوی؛ای آشنای دیر یافته
ای فراتر از تب تند عادت از عشق
یافته ام روح پاکت در کلبدی سیمین
و نوازش کرده ام تاری از پیچک زلفانت در کف عریانی دستانم
ای ریسمان اسرارم
در حلقه نور تو یارب چه سخن ها که کشیدم از عشق
از نیاز و اشتیاق
ای گوهر ایمانم ،
رازهای دیر یافته ام را بر جریده خواهم خواند شاید سفر کرده ای شوق رجوع یابد.
من همه محو شکوه،محو خواهش، محو سرور. با تو خواهم ماند و چنگ در زلف زیبایت خواهم آویخت.
در مجاز اندر مجازش دل سپرده به مجازی از جنس بلور.از عطر یاس سپید.
دستت را به من بده و زخم بپوشان ای سلاله پاک از نسل زیبایی.
حرمت چشمانت را به من بسپار ای گوشه راز خلقت.
قرنهاست شاید می شناسمت ای گل ،شعر دلنشین عاشقی من.
و این هاست کلام کویری این خانه...... .
چت با خدا
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ...
- با تشكر از : عليرضا دهقان بنادكي

فردا خواهم آمد
فردا خواهم آمد
و در این وسعت خاک
هرکجا گلهای نیایش رست
همه را خواهم چید
و به تنهایی تو
که به اندازه یک بودن
در عمق ، وجود می گیرد
خواهم داد .
فردا خواهم آمد
و برایت گل نیلوفر و یاس را خواهم آورد
تا کنار زمزمه بانگ اذان ،
دل نورانی تو ، از نور سرشار شود .
فردا خواهم آمد
دستانم سرشار از مهر خداست ،
و اشک هایم از بودن او جاری است
و محبت را با پیرهنی از جنس بلور
که به اندازه آرامش من جا دارد
تک و تنها خواهم آورد
فردا خواهم آمد
و فریاد خواهم زد
ای صنوبرها ، ای اقاقیها ، ای شقایق ها ، ای کبوتر ها
سر سبز شوید ،
من نور خدا را ،
از ژرفای نگاهش دیدم ،
و به خدایی که در همین شب بوهاست ،
ایمان آوردم .
حسین بابایی (محمدی)
میروم باز از دشتی به دشت خرابم،می روم سوی بی وفایی،
از درخت تلخ سخن ها به همراه خواهم آورد،از صداقت به دور گل خواهم آمد.
از پدر سرد به مام خاطره ها می آیم.از سلام پدر وداع می کنم،از کویر خیس مه آلود.
از خدای بی نهایت می آیم.از سرزمین زیبای من.دردها را به زمین خواهم نهاد و تنها دردی ست خودم که خواهم نهادش در حبل عظیم و نورانی.
سیلی سرما در اوج زمستان ،تن عریان درختان و جاده ای که انتهایش پیدا نبود.درد و خطر بیداد می کند . هر روز بوی مرگ می آید،بوی نابودی محض.
تنها چراغی در پیش و امیدنجات در محرمی ست چیش روی.
در غفلتی که طراران ربوده اند رمه ات را.... و بازی را ادامه می دهی.... .
نیست می شود هر روز گلستان خرمی ،چراگاهی ست شیرین ،کویری خواهی شد که می آزارد رهگذر غریبی را،خار تلخ بیابانش
